نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

جلوه حسن تو کجاست که نیست

جذبه عشق تو که راست که نیست

خبر وصل تو رسد همه جای

این خبر در دیار ماست که نیست

کج نهادی کله به فتنه گری

در سر تو چه فتنه هاست که نیست

هر شبی در فراقت اشک مرا

با خیالت چه ماجراست که نیست

زان دو ساعد سراغ دل کردم

از چپ و راست نعره خاست که نیست

سرو بیگانه پروری و تو را

میل یاران و آشناست که نیست

گفته ای چیست در دلت جامی

جز غم تو خدا گواست که نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر از جدایی و عشق به معشوق سخن می‌گوید. او با تردید و حسرت، به جستجوی جلوه‌های زیبایی و جذبه‌های عشق می‌پردازد، اما آن‌ها را در دسترس نمی‌یابد. شاعر در مورد اشک‌هایش در غم فراق معشوق و فتنه‌هایی که در دل معشوق نهفته است، تأمل می‌کند. او همچنین به تنهایی و بی‌خبری از حال معشوق اشاره می‌کند و می‌پرسد آیا جز غم عشق چیزی در دل او هست یا نه. در نهایت، احساس ناامیدی و درد ناشی از دوری از محبوب را به تصویر می‌کشد.