نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد

ساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد

جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه را

دل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد

خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خواب

زانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد

چند می پرسم که شاه عشق را منزل کجاست

خانه آن دل که از گرد خواطر رفته شد

راز پنهان به که بر دار بلا حلاج را

آن همه رسوایی از یک نکته ننهفته شد

خنده زن در روی من یک بار چون گل کین همه

خونم اندر دل گره زان غنچه نشکفته شد

جامی از گوش گدا طبعان بود گوهر دریغ

خاصه این گوهر کز الماس تفکر سفته شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حال آشفته دل و جستجوی آرامش و محبت است. شاعر به هنگام مشاهده آشفته‌احوالی رندان، از ساقی می‌خواهد که شراب بدهد تا وضعیتشان بهتر شود. او اشاره می‌کند که تنها شراب صاف می‌تواند درد دل را درمان کند و برای دیدن معشوق، لازم است از خواب کم کند. شاعر به دنبال منزل عاشق و دل می‌گردد و می‌جوید که راز پنهان را کشف کند. او همچنین به تأثیر عشق و شرایط نامساعد اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که تمامی رسوایی‌ها ممکن است از یک نکته‌ ناپنهان ناشی شود. در انتها، شاعر بر ارزش بالای اندیشه تأکید دارد و به گوهر نایاب تفکر اشاره می‌کند.