شمارهٔ ۱۷۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتد
ز سایه نیز که چون زلف در قفای تو افتد
به هر بلا رسد از تو غیر شکر نگویم
مرا عطاست بلایی که از برای تو افتد
به چتر شاه کجا سر درآورم که به فرقم
بس است سایه لطفی که از گدای تو افتد
ز خاک سرو بروید ز سرو دل چو صنوبر
چو سایه در رهی از قد دلربای تو افتد
اگر بهشت بود خاطرم قرار نگیرد
به خانه ای که نه همسایه سرای تو افتد
ز سینه کرده سپر چشم انتظار به راهم
بود که بر سپرم ناوک جفای توافتد
بود ز نخل سخن میوه ریز خامه جامی
امیدواری آن را که آن خورای تو افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار احساس عشق و انتظار خود را به تصویر میکشد. او از زیبایی و عظمت معشوقهاش سخن میگوید و میگوید که حتی در میان بلاها و مشکلات هم از او جز شکر و قدردانی نخواهد گفت. او احساس میکند که سایه لطف معشوقه در زندگیاش کافی است و هیچ کمبودی ندارد. شاعر همچنین به آرزوهایش اشاره میکند و میگوید که بهشت نیز نمیتواند او را راضی کند اگر تنها نباشد و معشوقهاش در کنار او نباشد. در نهایت، او با بیقراری و اشتیاق نشان میدهد که در انتظار وصال معشوق است و میخواهد از میوه محبت او بهرهمند شود.