شمارهٔ ۲۰۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل با غمت آشناییم داد
وز صبر و خرد جداییم داد
شب می مردم خیالت آمد
وز چنگ اجل رهاییم داد
تابد ز درونم آفتابی
تا داغ تو روشناییم داد
باد سر زلفت از رگ جان
تعلیم گره گشاییم داد
کرد آینه رخت تجلی
آیین خدا نماییم داد
بدنامی عشق تو خلاصی
از تهمت پارساییم داد
دریوزه کوی تو فراغت
از حشمت پادشاییم داد
سنگی که زدی پی شکستم
خاصیت مومیاییم داد
شوق تو غزال جامی آسا
آهنگ غزلسراییم داد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و سهمگین خود نسبت به عشق و جدایی سخن میگوید. او بیان میکند که دلش با غم معشوق آشنا شده و از صبر و عقل دور شده است. در شبهایی که در فکر معشوق است، احساس میکند که در چنگال مرگ گرفتار است. او آرزو دارد که نوری از درونش بتابد تا درد جدایی را تسکین دهد. همچنین، به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند که تأثیری عمیق بر جانش دارد و او را در معرض عشق و بدنامی قرار داده است. شاعر از حالتی از فقر روحی در کوی معشوق سخن میگوید و در نهایت، شوق معشوق را به غزلسرایی تعبیر میکند که روحش را سرشار از عشق میسازد.