شمارهٔ ۲۰۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز ازین راه صدای جرسی میآید
گویی از منزل معشوق کسی میآید
دم صبح از نفس باد صبا مُشکین شد
همدمی میرسد و همنفسی میآید
چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور
شعلهٔ نور به سروقت خسی میآید
طوطی از رشک چرا جان ندهد کز لب دوست
شکر کام نصیب مگسی میآید
پایه عشق بلند است همین بس که ازو
در دل امیدی و در سر هوسی میآید
یار گفت از سر اخلاص بر این در به زمین
سرزنان جامی درمانده بسی میآید
گفتمش هست به فریاد ز دست دل خویش
پا ز سر کرده به فریادرسی میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حس عشق و شوق و انتظار معشوق است. شاعر از صدای آشنا و دلنشینی میگوید که گویی از سمت معشوق میآید. صبحگاهان نسیم دلپذیری به مشام میرسد که نوید رسیدن همدمی را میدهد. او همچنین به زیباییهای طبیعی و احساساتی که با ورود معشوق ایجاد میشود اشاره میکند، از جمله حسرت طوطی که به خاطر لب دوست جان نمیدهد. در نهایت، شاعر از درد و فریاد دل خود سخن میگوید و امید دارد که به او کمک شود. در کل، شعر غم و شادی عشق و اشتیاق به وصال را با زیبایی توصیف میکند.