شمارهٔ ۲۲۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمند
دست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند
تا چرا آن لب به حلوایی شکر آلوده شد
سربه سنگ از کله خشکی می زند هر لحظه قند
گوهر آمد لعل آن لب کان آن جانهای ما
بر چنان گوهر نشد فیروز هرکس کان نکند
تا فتادم دور ازان مه بر بساط شوق او
پای می کوبم خروشان همچو بر آتش سپند
ناصحا پندم مده کز باده بازآ زانکه کرد
بند بر گوشم صدای صوت مطرب راه پند
تا سگان کوی او روزی به من پهلو نهند
زیر دیوارش چو سایه خویش را خواهم فکند
عاشق آن گلرخی جامی چه گیری گل به دست
خرقه خونین بر انگشت درست خود مبند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و آرزوهایش میپردازد. او از ناکامی در رسیدن به معشوق صحبت میکند و به زیبایی و شیرینی لبهای او اشاره میکند. شاعر به بیان شور و شوقی میپردازد که در دل دارد و از درد فراق و دوری از معشوق رنج میبرد. او به نصیحت دیگران گوش نمیدهد و فقط به عشق و شوق خود توجه دارد. در نهایت، به تأکید بر اشتیاقش برای نزدیک شدن به معشوق و غم فراق او میپردازد و از سرسختیاش در عشق سخن میگوید.