نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سوار من که غبار رهش به ماه رسید

نشسته گرد به رخ چاشتگه ز راه رسید

چو مه به موکب سیاره بود شبگیرش

ولی جریده چو خورشید چاشتگاه رسید

پناه ساخته خورشید را به مشکین چتر

به فرق راه نشینان بی پناه رسید

ز کوس شاهی و بانگ سپاهیش برخاست

خروش و ولوله از شهر و کو که شاه رسید

سرم ز طارم عزت به خاک پاش فتاد

ز آستان مذلت به صدر جاه رسید

نکرده دعوی عشقش هنوز سینه به آه

ز اشک سرخ من از هر مژه گواه رسید

چه نعره ها که برآمد ز صوفیان از ذوق

چو نظم دلکش جامی به خانقاه رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر در وصف ورود شاه به شهر و تأثیر آن بر اوضاع و احوال مردم نوشته شده است. شاعر از زیبایی و نور خورشید به عنوان نماد قدرت و عظمت شاه یاد می‌کند که با حضورش، غبار و تیرگی‌ها را پر می‌کند. شور و شوق در شهر به وجود می‌آید و مردم به استقبال او می‌روند. در این میان، شاعر به احساسات خود نیز اشاره می‌کند و از تأثیر عشق و اشک‌هایش سخن می‌گوید. نعره‌ها و شادی صوفیان نیز به خوبی نمایانگر سرشوری و شوق مردم از حضور شاه است.