شمارهٔ ۲۴۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که خسته دلان را تویی معاد و معاذ
بیا که حکم تو را نیست مانعی ز نفاذ
مده غرور به لذات خلدم ای زاهد
که نیست جز به الم های عشقم استلذاذ
به سلک زمره اصحاب ازان سبب ره یافت
که بود نقد جبل گوهر وجود معاذ
فکن به موج فنا رخت خود که ماهی را
نگشت زآفت ساحل بغیر بحر ملاذ
به نامرادی عشاق کی تواند ساخت
چنین که خواجه اسیر ملاهی است ملاذ
خیال کشف حقیقت مکن به قوت فکر
که این لغت به قیاس خرد نماید شاذ
به عاشقان سبکرو کجا رسی جامی
ز بار هستی خود ناشده خفیف الحاذ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دعوت به عشق و رهایی از بندهای دنیوی میپردازد. شاعر از معشوق خواستار است که به یاری خسته دلان بیاید و به آنها آرامش دهد. او به زاهدانی که در دنیا غرق در لذتها هستند هشدار میدهد که خوشیهای دنیوی نیز به آلام عشق منتهی میشود. شاعر بر لزوم رهایی از تعلقات دنیوی تأکید دارد و میگوید که گریز از دنیا به سود انسان است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که خیال رسیدن به حقیقت تنها با قدرت فکر ممکن نیست و عشق ورزی عمیقتری میطلبد. در نهایت، او از عاشقان میخواهد که از بار سنگین هستی رها شوند و به زندگی سبکتر و عمیقتری دست یابند.