شمارهٔ ۲۵۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
با جگر سوختگان یار نبودی هرگز
جز جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز
با همه خلق جهان در صدد مرحمتی
جز به ما بر سر آزار نبودی هرگز
چه دهم شرح تو را داغ گرفتاری هجر
چون بدین داغ گرفتار نبودی هرگز
حال جان کندن تنهایی من کی دانی
چون تو یک لحظه درین کار نبودی هرگز
ما چو خاریم و تو گل وه که ز بس شوکت حسن
داده دامن به کف خار نبودی هرگز
منکر معتقد خود شده ای در همه عمر
اینچنین برسر انکار نبودی هرگز
پرده چشم تو هم بود تو آمد جامی
بگذر از بود خود انگار نبودی هرگز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از دوری محبوب سخن میگوید. او به محبوبش میگوید که هرگز در سختیها و آزارهایی که او متحمل شده، همراه نبوده و این فاصله و عدم همدلی باعث عذاب او شده است. شاعر احساس تنهایی و بیکسی را به تصویر میکشد و میگوید که زیبایی و شکوه محبوبش او را بیشتر دچار عذاب میکند. همچنین به انکار محبوب از محبت و توجه خود اشاره میکند و از او میخواهد که از خودخواهیاش عبور کند. به طور کلی، شاعر در غم فراق و عدم توجه محبوب غوطهور است.