شمارهٔ ۲۶۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراش
چهره حال خود از ناخن فکرت بخراش
غایبان را نبود بهره ای از نفخه قرب
هر زمان نفخه دیگر گذرد حاضر باش
روی در عشق کن واز دو جهان یکتا شو
زانکه سد ره تو فکر معاد است و معاش
پرده چشم شهودت ز رخ شاهد عشق
نیست جز هستی تو کاش نمی بودی کاش
شاید آن طایر اقبال شکار تو شود
دام تجرید بنه دانه اخلاص بپاش
ژنده فقر مده اطلس شاهی مستان
که نیرزد به جوی پیش من این جنس قماش
جامی از رنگ سخن سر سخنگو دانند
لب فروبند مبادا که شود سر تو فاش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مسائل معنوی و عشق الهی میپردازد. شاعر از صوفی میخواهد که در دل خود به جستجوی حقیقت بپردازد و از افکار زمینی فاصله بگیرد. او بر اهمیت عشق و توجه به خدا تأکید میکند و میگوید که کسانی که به این نفخه عشق نرسیدهاند، بهرهای نخواهند داشت. همچنین اشاره میکند که تفکر درباره معاد و چیزهای دنیوی مانع رسیدن به حقیقت است. شاعر در نهایت به ارزش تجربههای معنوی و درک عمیقتر از وجود اشاره میکند و تأکید میکند که نباید به مقام و مال دنیا وابسته بود، چرا که اینها در مقابل عشق الهی بیارزش هستند.