شمارهٔ ۲۷۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کام نفس ز جام فنا نیابی حظ
به کام عقل ز ملک بقا نیابی حظ
فنای عشق شو و از فنا فنا شو نیز
که بی فنای فنا از خدا نیابی حظ
ز خویش طالب حظ شو که گر برون از خویش
دو کون راطلبی هیچ جا نیابی حظ
عبای فقر و قبای عناست بر تو حرام
اگر ز سر عبا در قبا نیابی حظ
ببست حرص وهوا بر دلت مجاری فیض
ازان ز صحبت اهل صفا نیابی حظ
تو را چه سود که گل شد به باغ نافه گشای
چو ازروایح باد صبا نیابی حظ
چو حظ اهل ولا از بلا بودجامی
همین بلای تو بس کز بلا نیابی حظ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تبیین مفهوم فانی شدن در عشق و رهایی از تعلقات دنیوی میپردازد. شاعر به ما میگوید که لذت واقعی از زندگی و خداوند در ترک خودخواهی و فنا در عشق است. او تأکید میکند که اگر انسانی تنها به دنبال لذتهای دنیوی باشد، هرگز به حقیقت و سعادت واقعی نخواهد رسید. فقر و سادهزیستی را به عنوان راههایی برای دستیابی به حقیقت معرفی میکند و میگوید که حرص و هوس تنها مانع دریافت فیض و برکات الهی هستند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از بلاها درس بگیریم و از طریق آنها به حظ واقعی دست یابیم.