نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا دلیست ز تن غافل و ز جان فارغ

به یاد تو ز جهان و جهانیان فارغ

بود یقین و گمان در شهود عشق حجاب

خوشا دلی ز یقین خالی از گمان فارغ

منزهی ز مکان و زمان و بس عجب است

که نی مکان ز تو خالیست نی زمان فارغ

مگو چه سود ز سودای من که من هستم

درین معامله از سود و از زیان فارغ

مرا به تیغ سیاست بکش که کشته عشق

بود ز آرزوی عمر جاودان فارغ

زبان به نام تو مشغول و دل به یاد تو خوش

نه دل تهیست مرا از تو نی زبان فارغ

دهد فراغ ز دستان عقل قصه عشق

مباش جامی ازین طرفه داستان فارغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالتی اشاره می‌کند که دل و جانش به یاد محبوبی مشغول است و از دنیا و آنچه در آن است غافل است. او به عشق اشاره می‌کند که یقین و گمان را از میان برده و دل را از تردید پاک کرده است. او همچنین به این نکته می‌پردازد که مکان و زمان نمی‌توانند او را از عشقش دور کنند. شاعر با اشاره به اینکه در این عشق، به سود و زیان بی‌توجه است و حتی از آرزوی جاودانگی هم فارغ شده، بیان می‌کند که عشق او را به جایی فراتر از عقل و منطق کشانده است و در نتیجه زبان و دلش نیز در یاد محبوب غرق است. نهایتاً، او از عشق به عنوان داستانی یاد می‌کند که هیچ‌گاه از آن فارغ نخواهد بود.