شمارهٔ ۳۰۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صبح است و از خمار شبم مانده تلخکام
هات الصبوح صبحک الله یا غلام
در بزم تو به دور پیاپی چه حاجت است
یک جام نیم خور تو باشد مرا تمام
خام است هرکه پخت خیال وجود غیر
خوشوقت پخته ای که برست از خیال خام
زاهد گرفت سبحه به کف صید عام را
از مهره کرد دانه و از رشته ساخت دام
مشهور شهر شد به کمال ورع ولی
آن را که رد خاص چه سود از قبول عام
شیخی چو جام نیست مریدان عشق را
خوش آنکه داد دست ارادت به شیخ جام
جامی ز شیخ جام طلب کن دوام فیض
کز فیض اوست عشرت میخوارگان مدام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
صبح است و من هنوز اثر تلخی شب را حس میکنم. ای صبح، صبح تو بر من مبارک. در بزم تو، نیازی به شراب زیاد نیست، یک جرعه از تو برای من کافی است. هر کس که به فکر وجود دیگری است، خام است، اما خوشا به حال کسی که از خیال خام رهایی یافته است. زاهدی با تسبیح در دست، در تلاش برای به دام انداختن مردم است. او به ظاهر بسیار پرهیزگار است، اما هیچ سودی از قبول عموم ندارد اگر راه خاص را نپیماید. شیخی مانند جام نیست، و خوشا به حال کسی که به عشق و ارادت به او رسیده است. از شیخ جام طلب کن تا همواره در فیض او باشی، زیرا این فیض است که لذت میخوارگان را پیوسته حفظ میکند.