شمارهٔ ۳۲۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشان پای سگانت که بر زمین بینم
برآسمان شرف هست عقد پروینم
برآن سرم به رهت کرده پای از سر خویش
که تا به جاست سر من ز پای ننشینم
جمال عارض و خط تو یاد میآید
به گرد صفحه باغ از خط ریاحینم
چو آمدی به سرم عمر رفته باز آمد
برفت جان چو خرامان شدی ز بالینم
کند خراش غمت ساز چون بریشم چنگ
هزار ناله ز هر تار دلق پشمینم
چگونه لاف زنم با کسان ز دین درست
هزار رخنه ز عشق تو بیش در دینم
چنین که چرخ دغا مهره دزد شد جامی
ازین بساط همان به که مهره برچینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او نشان پای سگانت را روی زمین میبیند و به شرافت زیبایی معشوق در آسمان اشاره میکند. شاعر به خواسته و ارادهاش در مسیر عشق اشاره دارد و بیان میکند که حتی در سختیها هم از عشق معشوق دست نمیکشد. همچنین زیبایی چهره و خطوط معشوق در یاد او زنده میشود و به او زندگی و vitality میبخشد. غم و عشق او درونی و عمیق است و شاعر توانایی ندارد در برابر دیگران از عشق خود سخن بگوید. در نهایت، او با تعبیراتی از قمار زندگی به این نتیجه میرسد که بهتر است از بازی رها شود تا مهرهها را جمع کند و از عشق بیدردسر لذت ببرد.