شمارهٔ ۳۳۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شب که سر از حلقه سلک سگانت برزنم
طوقدار حلقه دم باد از ایشان گردنم
مهر و مه تابد ز روزن ور تو مهمانم شوی
بر فلک تابد فروغ مهر و ماه از روزنم
در تن از پیوند دل هر جا فتاده آتشیست
جای آن دارد اگر دل را ازین تن برکنم
همچو سایه با من از هستی من چیزی نماند
قد نما چون سرو تا خود را به پایت افکنم
بس که زخم تیرباران غمت بر من رسید
چشمه سار محنت و درد است ازین باران تنم
سایه اندازم ز کویت خیمه سان بر باغ و راغ
گر نگردد کوه اندوه تو میخ دامنم
جامی از سوز درون گشتم بسی روشن ضمیر
صیقل آیینه شد خاکستر این گلخنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر احساسات عمیق و رنجهایی را بیان میکند که شاعر در پی دلشکستگی و عشق ناکام تجربه کرده است. او به شب و فضای تاریک اطرافش اشاره دارد و از درد و رنج ناشی از جدایی صحبت میکند. شاعر از تندبادهایی که او را تحت تأثیر قرار میدهد و همچنین از روشنی خورشید و ماه حرف میزند که ما را به یاد زیباییها میاندازند. او میگوید که در هر گوشه از وجودش آتش عشق و درد شعلهور است و خود را مانند سایهای میبیند که هیچ چیز از هستیاش باقی نمانده است. با استناد به دردهایی که از غم عشق بر او وارد شده، شاعر از آن به عنوان باران و چشمهای پر از محنت یاد میکند. در نهایت، او نمایانگر عشقی است که قلبش را در آتش میسوزاند و زندگیاش را تبدیل به خاکستر کرده است.