شمارهٔ ۳۳۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دیده از جلوه بتان بستیم
در ببستیم و از بلا رستیم
بود دامی ز زلفشان هر موی
به سلامت ز دامشان جستیم
چون نیامد به دست دامنشان
پا به دامن کشیده بنشستیم
نقد زاهد جواهر سبحه ست
ما ازین نقدها تهیدستیم
بوی می داد خاک میخانه
سالها شد ز بوی آن مستیم
بین کرامت که چون به شیشه می
توبه همچو سنگ بشکستیم
گفته ای مست کیستی جامی
مست عشقیم هرکجا هستیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییها و جذابیتهای دلبری سخن میگوید و اشاره دارد که از دیدن آنها خود را باز میدارد و از مشکلات و بلایا نجات مییابد. او از دامهای زیباییها فرار میکند و در عوض به دامن عشق پناه میآورد. شاعر به تفاوتهای درونی و بیرونی اشاره میکند و میگوید که ارزشهای مادی مانند جواهری که زاهد به آن مینگرد، برای او بیارزش است. همچنین، او به میخانه و حال مستی اشاره کرده و میگوید که سالهاست از بوی می مست است و به این حال افتخار میکند. در نهایت، شاعر خود را مست عشق معرفی میکند و تأکید میکند که در هر کجا که باشد، در عشق غرق است.