شمارهٔ ۳۵۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خم
درآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
چو آن ترانه ام از خویشتن تهی سازد
عجب مدار چو پیمانه گر جهم در خم
تو گنج حسنی و گرد تو اژدهای فلک
به قصد پاس تو زاغیار سرنهاده به دم
به راه رخش تو سر پر خمار افتاده
بود خمار مرا بشکند به کاسه سم
اگر فروغ جمالت رسد به صبح نخست
فراغتی بود آفاق را ز صبح دوم
تویی به لطف پری بل کزان لطیفتری
که داد جلوه خدایت به صورت مردم
به رشح خامه جامی نظرگشا کاینجاست
که سر همی زند از نیم قطره صد قلزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر از حالتی شاداب و سرمستی ناشی از شراب صحبت میکند و به تأثیر آن بر روح و روان خود اشاره دارد. او با اشاره به ترانهای که از نوشیدن باده به وجود میآید، به نوعی فراموشی درباره خود را تجربه میکند. شاعر همچنین از زیبایی و جذابیت معشوق خود سخن میگوید و او را منبع نور و روشنی به حساب میآورد. در نهایت، او به وصف جمال و لطافت معشوق پرداخته و تأثیرات عمیق این زیبایی را بر زندگی و جهان خود بیان میکند.