نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به بزم عشق بتان را چو نام می گویم

تویی مراد چو ماه تمام می گویم

ز بس که ذکر تو سربسته می کنم ز بتان

به فهم کس نرسد کز کدام می گویم

چو در نماز همی ایستم خیال تورا

گهی ز راست گه از چپ سلام می گویم

زبان ز کوثر و تسنیم بسته ام لیکن

حکایت لب لعلت مدام می گویم

بغیر سیب تو هر میوه ام به لب که رسید

گر از بهشت رسیده ست خام می گویم

ثنای قدرشناسان کنج میکده است

چو وصف عارف عالی مقام می گویم

حدیث جامی و شیرین شدن بر او می تلخ

کرامتیست که از پیر جام می گویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و معشوق است. شاعر با ذکر نام معشوق خود، او را که مانند ماه درخشان است، تحسین می‌کند. او به دلیل عشق عمیقش، به توصیف معشوق پرداخته و حتی در نماز هم یاد او را فراموش نمی‌کند. شاعر می‌گوید که علی‌رغم اینکه زبانش به توصیف میوه‌های بهشتی مشغول است، تنها به زیبایی و لب لعل معشوق می‌اندیشد. او همچنین از مقام و شناخت قدرشناسانه در میکده سخن می‌گوید و به کرامت‌هایی که از پیر جام می‌شنود، اشاره می‌کند. در کل، شعر نمایانگر عشق عارفانه و جستجوی حقیقت در وجود معشوق است.