نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زخط سبز خطان سبزه چون کند شادم

دهد شکوفه ز موی سفید خود یادم

شمیم سنبل و بوی گلم ز باد چه سود

چنین که عمر گرانمایه رفت بربادم

چو شاخ میوه که آرد شکوفه پیش از برگ

ندیده برگ جوانی به پیری افتادم

ز گریه پای به گل مانده ام چو سرو و هنوز

ز میل قامت گلچهرگان نه آزادم

بغیر پشت خمیده نماند بر من هیچ

پی سجودبتان بس که پشت خم دادم

اگر نه همچو الف راستم چه تدبیر است

به لوح هستی ازینسان نگاشت استادم

دل از بتان پریزاد چون کنم جامی

چو من ز مادر فطرت بدین صفت زادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر با بیانی حزن‌آلود از گذر زمان و جوانی به پیری می‌گوید. او به زیبایی‌های طبیعت و شکوفه‌های بهاری اشاره می‌کند و از این که عمرش به سرعت سپری شده، ابراز تأسف می‌کند. شاعر خود را در حالتی از افسوس و غم نشان می‌دهد، به طوری که حتی در حسرت گذشته و زیبایی‌های از دست رفته غرق است. او به فراموشی جوانی و جدایی از لذت‌های زندگی اشاره می‌کند و احساس می‌کند که بار سنگینی بر دوش دارد. در نهایت، دلیل این وضعیت را در سرنوشت و تقدیر می‌بیند و از عشق و زیبایی در دلش سخن می‌گوید.