شمارهٔ ۳۷۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم
فروغ شمع فتاده به روزنت نگرم
پس از وفات به خاکم خرام بهر خدای
که گرد خویش نشسته به دامنت نگرم
پر از دعاست چو طومار دست من عمریست
درین هوس که حمایل به گردنت نگرم
چو گل نقاب گشایی چو دیگران بینند
چو غنچه روی ببندی اگر منت نگرم
چو خوشه پر شودم هر مژه ز دانه اشک
چو بر کنار مه از مشک خرمنت نگرم
شود لباس بقا تنگ بر من از غیرت
چو کرده بند قبا چست بر تنت نگرم
شوی به فن غزل شهره جهان جامی
چنین که مست غزالان پرفنت نگرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از اندوه و دوری از محبوب میگوید. او به بیبختیاش اشاره میکند که حتی در شب هم به چهره روشن محبوبش نمیتواند نگاه کند. شاعر از آرزوهایش برای دیدن محبوب و عشقش سخن میگوید و این که حتی بعد از مرگ نیز به یاد او خواهد بود. او به دعاهایی که در زندگی برای محبوب خود کرده اشاره میکند و خواهان توجه و محبت اوست. در پایان به زیبایی محبوب و تأثیر او بر خود اشاره میکند و میگوید که چگونه عشق او همچون گیاهان و گلها در او تأثیر گذاشته است. به طور کلی، شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و درد دوری از محبوب است.