نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم

ز آغازش نِیَم آگاه و پایانش نمی‌دانم

چو چوگان بازد آن مه جز سر مردان دین آنجا

نشاید کو کسی را مرد میدانش نمی‌دانم

گذشت آن سرو گل‌رخ دامن‌افشان بر چمن روزی

عبیر جیب گل جز گرد دامانش نمی‌دانم

صفای تن دهد راز دلش بیرون قبا آمد

حجاب من که در دل راز پنهانش نمی‌دانم

چو خواهد لب گزد خواهم نهم جان زیر دندانش

که از بس لطف تاب زخم دندانش نمی‌دانم

نخواهم فسحت باغ و مسلسل آب‌ها در وی

که بی‌دیدار او جز بند و زندانش نمی‌دانم

مسلمانی بود بهر بتان دین باختن جامی

ازین دین هرکه برگردد مسلمانش نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و رنجی عمیق در دل شاعر است که از ناشناخته بودن آن رنج رنج می‌برد. شاعر به محبت و زیبایی محبوبش اشاره می‌کند، اما ناتوانی‌اش از فهم کامل این احساسات و پایان رنجش را ابراز می‌دارد. او از چگونگی عشق و ذلت در برابر زیبایی محبوب می‌گوید و اعتراف می‌کند که اهمیت وجود محبوب را بالاتر از زیبایی‌های دنیوی می‌داند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که در عشق و دین واقعی، هیچ چیز دیگری جز وصال محبوب معنایی ندارد.