نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه

از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان

تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر

با تو دارم چون کمر ای نازنین جان در میان

چون رفیقان را نهی خوان با رقیبانم گذار

با تن لاغر که بس باشد سگان را استخوان

شد تنم بر آستانت خاک و بی سامان سرم

چون سری باشد جدا از تن جدا زین آستان

هرکست گوید زهی زو چین در ابرو افکنی

در نمی آرد به زه ابروی تو سر چون کمان

حرز تو از چشم بد جامیست از بهر خدای

چون گشایی پرده از عارض نخست او را بخوان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و ارادت نسبت به معشوق می‌پردازد. شاعر به شیرینی جان اشاره می‌کند و از درشتی‌ها و سختی‌ها در برابر لطافت معشوق سخن می‌گوید. او به وجود جان‌نواز و نقش آن در زندگی‌اش اشاره دارد و بیان می‌کند که او برای معشوق خود همچون بخشی جدایی‌ناپذیر است. همچنین، اشاره‌ای به زخم‌های محبت و درد جدایی از معشوق دارد و در نهایت بر اهمیت و زیبایی معشوق خود تاکید می‌کند. این شعر به نوعی تجلی عشق و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش است.