نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است این

نه خنده قفل گشادن ز حقه گهر است این

مده فریب که رست از رخم به باغ تو گلها

به خار هر مژه ام بسته پاره جگر است این

تنم چو موی شد و موی حلقه کاش درآری

مرا به گرد میانت که حلقه کمر است این

خوش آنکه چون ز سرم دردمند شد کف پایت

زدی به پای سرم را که روچه درد سر است این

چو در هوای تو رقصم هزار نشتر محنت

به زیر پای بکوبم که سبزه های تر است این

مرا نماند دگر تاب آنکه هرکه ببینم

به رهگذار تو گویند عاشق دگر است این

زنم نفیر چو آیی ز در برون و نگویی

نفیر جامی درمانده یا صریر دراست این

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک عاشق پرداخته است. شاعر در آن به کشمکش‌ها و دردهای عاشقانه‌اش اشاره می‌کند و به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش نیز احترام می‌گذارد. او از خنده و شادی معشوق می‌گوید که به زعم او، در باطن تلخی و درد وجود دارد. شاعر دلتنگی و رنج خود را از جدایی و بی‌محلی معشوق بروز می‌دهد و با استفاده از تمثیل‌ها و تشبیهات زیبا، عواطفش را به تصویر می‌کشد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش تحت تأثیر عشق قرار دارد و نمی‌تواند از آن فرار کند.