شمارهٔ ۴۳۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
گرفت راه جدایی وداع ناکرده
به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را
که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده
رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب
که دید آینه ای اینچنین جلا کرده
بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغ
بدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده
فتاده بهر سجودش به روی صد بیدل
به هر نظر که گه رفتن از قفا کرده
هزار جان گرامی فدای خنجر او
که بند بند مرا پرسشی جدا کرده
چو بی رقیب محال است وصل ازان جامی
به هجر ساخته وز وصل خوی واکرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر غم و درد جدایی است. شاعر از محبوبی سخن میگوید که مانند جانش در دل او جا داشته و اکنون بدون وداع از او جدا شده است. او از داغی که به دل دارد، سخن میگوید و به یاد محبوبش، احساساتی شدید را تجربه میکند. تصویرهایی از زیبایی محبوب و تاثیر وجود او بر روح و جان شاعر به چشم میخورد. همچنین شاعر به تجارب تلخی که در اثر جدایی برایش پیش آمده، اشاره میکند و در نهایت بیان میکند که وصل به محبوب، در غیاب رقیب غیرممکن است و او با هجران ساخته و دلشکسته بواسطه جدایی زندگی میکند.