شمارهٔ ۴۷۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زما همی گذری و به ما نمی نگری
چه جرم رفت و جنایت چرا نمی نگری
ز جور آنکه قفا سوی ما کنی و روی
همی کنیم فغان وز قفا نمی نگری
هزار سوخته دل از پی تو وای کنان
چه شوخ چشم نگاری که وا نمی نگری
چه کافری تو که هیچ از خدا نمی ترسی
به هیچ بنده برای خدا نمی نگری
خوش است از نظر لطف شاه حال گدا
تو شاه حسنی و حال گدا نمی نگری
هزار جا سر راهت گرفته هرکس و تو
ز ناز سوی کسان هیچ جا نمی نگری
به پیش پای تو جامی همی نهد سر خویش
ولی چه سود چو تو پیش پا نمی نگری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساس ناکامی و درد جدایی از محبوب است. شاعر از بیتوجهی معشوق به خود شکایت میکند و میگوید که هرگز به زحمات و احساسات عاشقان توجه نمیکند. او به معشوق میگوید که چه کار زشتی است که به هیچ یک از بندگان خدا رحم نمیکند و به نیازهای آنها نمینگرد. همچنین شاعر به این نکته اشاره میکند که بخشی از خواستهها و محبتهایی که برای رسیدن به معشوق فرستاده میشود، نادیده گرفته میشود و در نهایت، این بیتوجهی معشوق موجب درد و رنج عاشقان شده است. در مجموع، این شعر بیانگر مصیبت عشق و بیاعتنایی محبوب به دلدادگانش است.