شمارهٔ ۷۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست
دلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست
جیب گل نافه چین شد به گلستان گویی
دامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست
حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندید
هر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست
شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوش
زان در اشک که از چشم یتیم افتاده ست
وجه خود در ره می نه که نباشد غم دزد
هر که را کیسه تهی از زر و سیم افتاده ست
می خورد صوفی پرخوار پی هضم طعام
با همه جهل ببینش چه حکیم افتاده ست
نکشد جز به می و ساقی مطبوع و سماع
طبع جامی که ز آفات سلیم افتاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق عشق و درد فراق است. شاعر از حال خود میگوید که در عشق معشوقش به شدت آسیبدیده و نگران است. دلش همچون دو نیمه شده و حس میکند که اشتیاقش به معشوقش او را به ورطهی ناامیدی و غم کشیده است. او نمادهای زیبایی و عشق را توصیف میکند، مانند گل و نسیم که همه در دست معشوقش هستند. در نهایت، شاعر به بیثمری سفرهایش اشاره میکند و میگوید که جز رنج و درد چیزی به دست نیاورده است. او همچنین به ناکامیهای خود در زندگی و عشق میپردازد و میگوید که آدمی با وجود علم و دانش، در عشقش بهنجار باقی نمانده است. شعر از حس فقدان و نیاز به عشق و زیبایی پر است.