شمارهٔ ۸۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
به کوی عزلتم ویرانه ای هست
ز نقد وقت درویشانه ای هست
به دستم تا ز هستی دست شویم
ز خم نیستی پیمانه ای هست
مکن دورم که دارد ذوق دیگر
به گرد شمع چون پروانه ای هست
چو بر دیوانگان می افکنی سنگ
نمی گویی مرا دیوانه ای هست
چه خوی است اینکه سوی آشنایان
نیاری روی تا بیگانه ای هست
اگر خانه نباشد خوب غم نیست
چو از خوبان تو را همخانه ای هست
مخور جامی فریب سبحه خوانان
که دامی هست هر جا دانه ای هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از سرشت و حال خود سخن میگوید. او به ویرانهای در مکان عزلتش اشاره میکند و به وجود لحظات درویشی اشاره دارد. خواستهاش این است که از وابستگی به هستی رهایی یابد و میبیند که در این مسیر، شمعی وجود دارد که پروانههایش را جذب میکند. همچنین، از دیوانگی خود صحبت میکند و به این نکته میپردازد که سنگ پرتاب کردن به سمت دیوانگان، بیتوجهی به حال آنها است. او توجه میدهد که در میان آشنایان نیز حس تنهایی وجود دارد و در نهایت، به ناپایداری دنیا و فریبندگی دنیا اشاره میکند، آزمونهایی را که ممکن است در مسیر زندگی ایجاد شوند، بازتاب میدهد. به طور کلی، شاعر در این شعر غم، تنهایی و واقعیات شیرین و تلخ زندگی را به تصویر میکشد.