شمارهٔ ۸۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر لبم آهی نمی آید که دودآمیز نیست
وز دلم دودی نمی خیزد که آتشریز نیست
هر شب آیم بر درت دست تهی آویخته
مفلس عشق تو را زین بیش دست آویز نیست
کوهکن را مرغ دل آهنگ اوج عشق کرد
زور این پرواز در مرغ دل پرویز نیست
خوبرو در شهر بسیار است لیکن هیچ یک
چون تو خوش گفتار وشیرین کار و شورانگیز نیست
غمزه ات تیر است و چشمت تیغ و مژگانت سنان
هیچ خوبی را چو تو بازار خوبی تیز نیست
در حریم باغ کم یابند چون رویت گلی
ورگلی یابند گردش سنبل نوخیز نیست
گو به چشم خود که پرهیزد ز خون مردمان
مردم بیمار را چیزی به از پرهیز نیست
هیچ بادی چون صبا کز زلف افشاند غبار
در مشام ما عبیرآمیز و عنبر بیز نیست
تا به نور طلعت ای مه شمس تبریز آمدی
قبله جامی چو مولانا بجز تبریز نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار غم و درد ناشی از عشق را به تصویر میکشد. او میگوید که آهش بدون دود و غم ناشی از عشق نیست و در دلش نیز شعلهای از سوز و گداز وجود دارد. هر شب با دلی خالی به در عشق معشوق میرود و احساس میکند که به جز عشق او چیزی نمیتواند به او کمک کند. او اشاره میکند که اگرچه در شهر زیبا رویان زیادی وجود دارند، هیچکدام به اندازه معشوقش دلربا و جذاب نیستند. شاعر به زیباییهای معشوقش به عنوان تیر و تیغ و سنان اشاره میکند و میگوید که هیچ زیبایی نمیتواند با او برابر باشد. در پایان، او به زیبایی و نور چهره معشوق اشاره میکند و تبریز را به عنوان مکانی ویژه برای عشق و زیبایی معرفی مینماید.