شمارهٔ ۹۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
جانم ز غمت به لب رسیده ست
روزم ز خطت به شب رسیده ست
دل خسته مکن به زخم خارم
چون نخل تو را رطب رسیده ست
راهیست مرا به گنج مطلوب
هر رنج که از طلب رسیده ست
گویند ادب مده ادیبم
کز عشق مرا ادب رسیده ست
در بی سبب از سبب کنم روی
چون محنتم از سبب رسیده ست
جامی به عجم نثار کرده ست
هر نقد کش از عرب رسیده ست
در چنگ غمت به گوش جانم
صد زمزمه طرب رسیده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه شاعر است. شاعر از درد و غم ناشی از عشق سخن میگوید که به مرز تحمل او رسیده است. او به صورت استعاری از نخل و رطب صحبت میکند که نشان دهنده امید و آرزوهایش است. همچنین، شاعر به تلاش برای رسیدن به گنجینههای عشق و زیباییهای آن اشاره میکند و میگوید که چه رنجها که برای دست یافتن به آن کشیده است. در نهایت، او از لذتها و شادیهایی که در دلش موج میزند، به رغم غم و اندوه صحبت میکند.