شمارهٔ ۱۹۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
محتسب امشب سبوی باده ام را پاک ریخت
خون عشرت را ز بی دردی عبث بر خاک ریخت
همچو آب جو که برگ گل برون آرد ز باغ
با سرشکم لخت دل از دیدهٔ غمناک ریخت
هر گیاهی را رسد لاف فلاطونی زدن
محتسب تا بر زمین افشردهٔ ادراک ریخت
از گل پیمانه می آید شمیم درد عشق
باغبان خون دلم گویی به پای تاک ریخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از رفتار محتسب (نگهبان و قانوندان) با باده و عشق سخن میگوید. محتسب با ریختن سبوی باده و خون عشرت، شادی و لذت را از شاعر میگیرد. شاعر احساس میکند که مانند آب و گل، عشق و درد او نیز بر زمین ریخته شده است. او به تلخی میگوید که هر گیاهی میتواند در مورد خود ادعایی کند، اما در نهایت، محتسب باعث از بین رفتن درک و احساسات عمیق میشود. در پایان، شاعر به رابطه بین درد عشق و زیبایی طبیعت اشاره میکند و تأکید دارد که باغبان (زندگی) خون دل او را بر پای تاک میریزد.