شمارهٔ ۲۰۹ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بزم ارباب ریا را ساغری در کار نیست
زاهدان خشک را چشم تری در کار نیست
از گرانجانی است گر زاهد نشد محتاج می
تیغهٔ کهسار را روشنگری در کار نیست
هست چون بحر توکل سیرگه درویش را
کشتی اش را بادبان و لنگری در کار نیست
بر سرم منت منه گو سایهٔ بال هما!
عاشق بی پا و سر را افسری در کار نیست
خال او در دلبری مستغنی از حسن خط است
در شکست قلب عاشق لشکری در کار نیست
از سبکروحی توان رستن ز ننگ احتیاج
در پریدن رنگ را بال و پری در کار نیست
غنچه ای هم زین چمن جویا نچیند همتم
نیستم بلبل مرا مشت زری در کار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای درویش و عاشق میپردازد و بر آن تاکید دارد که در زندگی معنوی و عشق حقیقی، نیازی به ظواهر و شواهد مادی نیست. در این بزم و معاشرتهای روحانی، زاهدان خشک و بیروح جایگاه ندارند و برعکس، انسانهای توکلگر و آزاد از قید و بند دنیا میتوانند در آغوش حقیقت بیدار شوند. شاعر همچنین بر این نکته تاکید میکند که عشق و زیبایی در دل عاشق و معشوق اصالت دارد و نیازی به نشانههای غیرضروری و ظاهری ندارد. او به این نکته اشاره دارد که برای رهایی از نیازهای دنیوی، نیازی به دارایی و ابزار مادی وجود ندارد و اصلاً روح آزادی در غنای روحی و ارتباط معنوی نهفته است. در نهایت، شاعر بیان میکند که او هرگز به دنبال چیزهای مادی همچون طلا نیست و تنها به زیباییهای معنوی و روحی علاقهمند است.