نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹۵ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

در این زمانه کسی نیست رو به من خندد

مگر به روی دلم چاک پیرهن خندد

چو گل به باد دهد ساز و برگ هستی را

به هرزه هر که در این باغ یک دهن خندد

مرا ز یاد تو در سینه جوش فصل گل است

لبم ز شوق از آنرو چمن چمن خندد

شکر به قیمت خاک سیاه هند بود

چو شوخ من به دو لعل شکرشکن خندد

به قیل و قال دل اهل حال را مخراش

لب خموشی این قوم بر سخن خندد

زبان حالت گلبن باین سخن گویاست

که هر که زر بفشاند به صد دهن خندد

زده است شوخی حسنش بهار را جویا

ز رو به گل ز بناگوش بر سمن خندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس تنهایی و غم را بیان می‌کند. او می‌گوید که در دور و برش کسی نیست که به او بخندد، جز دلی که از دردش می‌خندد. او می‌خواهد بگوید که به مانند گلی که در باد رها شده، زندگی‌اش به هدر می‌رود. عشق و یاد محبوبش باعث شادی و خنده‌اش می‌شود، حتی در میان تلخی‌ها. شاعر به طعنه می‌گوید که زیبایی و شادی واقعی در دل‌های پاک و باطنی است که به خنده می‌رسند. او همچنین به شادی‌های ظاهری و درونی اشاره می‌کند و بر اهمیت واقعی بودن احساسات تأکید می‌کند. در نهایت، نه تنها زیبایی ظاهری انسان‌ها بلکه عمق وجودشان نیز در شادی و عشق نمایان می‌شود.