شمارهٔ ۷۰۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سخن سازی چو چشم یار در دنیا نمی باشد
بلایی در جهان مانند آن بالا نمی باشد
به حال هر که از خود رفت چون پی می توان بردن
که در راه زخود رفتن نشان پا نمی باشد
بِبُر از خلق تا دایم، توانی با خدا بودن
کسی کو خو به تنهایی، کند تنها نمی باشد
به غیر از دشت وسعت مشربی کان فیضها دارد
چراغی در ته دامان هر صحرا نمی باشد
ز تمکینت گرانبار ادب شد محفل مستان
چو گل وا شو که در بزم می استغنا نمی باشد
ز بس نادیدهٔ مهر و وفایم خوبرویان را
نمی دانم که می باشد مروت یا نمی باشد
به هر تاری ز زلفش عالمی دل بستگی دارد
بلی هر سر که بینی خالی از سودا نمی باشد
شب هجر تو چندان گریه بر من زور می آرد
که شور اشک خونینم کم از دریا نمی باشد
فور است از دورنگی تا به حدی خاطرم جویا
که بتوان گفت در باغم گل رعنا نمی باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عواطف و احساسات عمیق عاشقانه و انسانی پرداخته است. شاعر به زیبایی و بینظیری چشمان یار اشاره میکند و آن را در دنیا بیهمتا میداند. او اشاره میکند که هیچ بلایی مانند این عشق و دلدادگی وجود ندارد. در ادامه به تنهایی و احساس دوری از خود و دیگران میپردازد و تأکید میکند که انسان باید از دیگران فاصله بگیرد تا بتواند با خدا ارتباط برقرار کند. شاعر همچنین به کمبود وجود معانی و چراغهای هدایت در زندگی میپردازد و به اهمیت بزم مستان و حالتی باطنی در میپردازد که در آن آزادی و استغنا را به تصویر میکشد. او از نداشتن وفا و خوبی در روابط انسانی شکایت میکند و به ارتباط معکوس عواطف و تنهایی اشاره میکند. در نهایت، شاعر از گریه و غم هجر یار سخن میگوید و ابراز میکند که درد و رنجی که از دوری یار میکشد به قدری شدید است که مشابهت آن با دریا قابل مقایسه نیست. او از دوگانگی و عدم ثبات احساسات نیز شکایت میکند و به این نتیجه میرسد که در دنیای گل و محبت، گلی زیبا مانند معشوقش وجود ندارد.