نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸۰ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در کدورت خون شدم از خویش شادان آمدم

جسم رفتم در غم او از خود و جان آمدم

همچو آب جو که در گل می نماید خویش را

گرچه گشتم پای تا سر گریه، خندان آمدم

با تن زار از پی آن یوسف مصر جمال

همچو گرد کاروان افتان و خیزان آمدم

کی اسیر عشق را بی بهره دارد فیض حسن

گل ستان گشتم ز بس زانرو گلستان آمدم

بر نمی تابد تن روشن دلان بار لباس

از عدم، جویا! به رنگ شعله عریان آمدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات عاطفی و روحی خود سخن می‌گوید. او از غم و اندوهی که بر او سایه افکنده، صحبت می‌کند و اشاره دارد که با وجود درد و رنج خود، به نوعی خوشحالی و شادی نیز دست یافته است. او خود را به آب جوئی تشبیه می‌کند که در دل گل می‌درخشد، نشان‌دهنده این است که حتی در سختی‌ها نیز زیبایی و شادابی وجود دارد. شاعر همچنین از عشق و شیدایی خود به یوسف، نماد زیبایی و کمال، سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که عشقی عمیق و اسارت در آن، او را به گلستانی از عشق و زیبایی می‌برد. در نهایت، او با اشاره به روشن دلی‌ها، خود را به جستجوی حقیقت و زیبایی دچار می‌بیند و به دنبال چیزی فراتر از وجود مادی خود است.