نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۰ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

نخل امید ز بار افتاده است

باغم از چشم بهار افتاده است

بی‌حساب است همان درد دلم

نفسم گر به شمار افتاده است

گریه زین تخم که بر سینه فشاند

ناله‌ها آبله‌دار افتاده است

برد بر سرکشی‌ام سرکوبی

حیف دستم که ز کار افتاده است

درد را در خور طاقت بدهند

شعله در جان شرر افتاده است

دل ز ما نیست حق رهگذر است

هرچه در راهگذار افتاده است

در دکانم ز کسادی چه که نیست

گرد بر روی غبار افتاده است

اضطراب نگهت از دل ماست

باز چشمت به شکار افتاده است

حسن تو با همه بی‌پروائی

در پی خون بهار افتاده است

همه جا آه کلیم از پی دوست

گرد دنبال سوار افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر اندوه و یأس شاعر است. شاعر از سقوط نخل امید و از بین رفتن زیبایی‌های بهار سخن می‌گوید. درد و غم در دل او بی‌حساب است و نفسش به شماره افتاده است. او از ناله‌هایی که ناشی از مشکلات است، شکایت می‌کند و از سرکوبی که بر سر سرکشی‌اش آمده، می‌نالد. شاعر اشاره می‌کند که دردها باید در حد تحملش باشند و آتش در جانش شعله‌ور است. همچنین به حقایق زندگی و غم جدایی‌ها می‌پردازد و از کسادی دکانش و غبار نشسته بر روی آن سخن می‌گوید. اضطراب نگاهمان و عواطفمان به هم پیوند خورده و در نهایت، شاعر به عشق و دل‌گداز شدن در پی دوست اشاره می‌کند.