نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آن درد که استخوان‌شکن نیست

معمار کهن بنای تن نیست

امروز چراغ اهل فقرم

چون فانوسم دو پیرهن نیست

نشنیده حدیث آشنائی

هر کس که به خویش در سخن نیست

لعل لب او نگین تنگی است

افسوس که جای نام من نیست

ما را ز کف اختیار رفته

جز باد به دست بادزن نیست

از جور تو ماجرا نخیزد

اینجاست که زخم را دهن نیست

ایام سیاه توبهٔ ما

زلفیست که کوته از شکن نیست

دودیم به گلخن زمانه

ما را آرام در وطن نیست

در عریانی کلیم دارد

آن آسایش که در کفن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج انسانی می‌پردازد که از دردی غیر فیزیکی و عمیق رنج می‌برد. شاعر به احساس تنهایی و فاصله از دیگران اشاره می‌کند و به نوعی از بی‌صدایی و ناتوانی در بیان احساساتش شکایت می‌کند. او از فرسودگی و بی‌پناهی خود در دنیای سخت و تاریک سخن می‌گوید و می‌فهمد که آرامش و آسایش در زندگی‌اش وجود ندارد. شعر به طور کلی حس ناامیدی، تنهایی و بی‌پناهی را در برابر چالش‌های زندگی به تصویر می‌کشد.