غزل شمارهٔ ۱۰۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
پاس وفا داشتیم، بی اثر افتاده است
آفت اوقات بود خوب برافتاده است
شکوه ام از دهر نیست، داد زابنای او
در همه ملک این پدر بد پسر افتاده است
بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شد
دیده ام از گلرخان بر کمر افتاده است
بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنم
تیر نیفکنده ام کارگر افتاده است
گرمی احباب را دیده و سنجیده ام
سردی ایام از آن گرمتر افتاده است
رشته گوهر شده است جاده ها سربسر
در ره سودای او بسکه سرافتاده است
ظاهر و باطن کلیم، همچو حبابم یکیست
صد نظر از کار ما پرده برافتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان احساسات و دغدغههای او میپردازد. او از بیفایده بودن وفا و نارضایتی از زمانه صحبت میکند و به بدیهایی که از پدر به پسر منتقل شدهاند، اشاره میکند. شاعر احساس تنگنایی و ناراحتی میکند و میگوید که زیبایی و آرامش به او نمیرسد. همچنین، او به گیجکننده بودن زمان و سردی روزگار در مقایسه با گرمی دوستانش اشاره دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که ظاهر و باطن او یکی است و وقایع زندگیاش پرده از رازهایش برداشتهاند.