غزل شمارهٔ ۱۰۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روزی طلب مکن تو چه دانی که آن کجاست
تیر از چه افکنی چو ندانی نشان کجاست
در کوی دوست باش و مفید بجا مشو
پروانه را بباغ جهان آشیان کجاست
مسند نشین بزم جهان بی تکلیفست
کاگه نشد که صدر کدام آستان کجاست
صد بار دل ز همرهی زلف تا کمر
رفت و نشان نیافت که موی میان کجاست
هر کس بحرف و صورت گرفت از تو کام خویش
ای روزگار قسمت این بیزبان کجاست
صیاد آرزو بهوای تو پیر شد
ای طایر مراد ترا آشیان کجاست
هرکس شناخت قدر مرا، قیمتم شکست
گوهرشناس بیغرضی در جهان کجاست
امشب که یار مست بود در برت، کلیم
لب بر لبش گذار و ببین آن دهان کجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر، به احساس جستجو و طلبی اشاره دارد که در آن شاعر از ناپیدایی و دشواری یافتن اشیا و آرزوها سخن میگوید. او میپرسد که چگونه میتوان چیزی را طلب کرد یا هدفی را دنبال کرد در حالی که نشان آن مشخص نیست. شاعر به دوستداشتن و بودن در کنار محبوب تأکید میکند و به بیمعنایی و نابودی وجود در جستجوی بینتیجه اشاره میکند. در نهایت، با اشاره به موانع و سختیهایی که در زندگی وجود دارد، از بیکسی و بیپناهی میگوید و به بدیهای روزگار اشاره میکند.