غزل شمارهٔ ۱۰۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن یار گزین که خشمگین نیست
خوشبوست گلی که آتشین نیست
همچون قلم از سیاه بختی
جز گریه مرا در آستین نیست
مگذر ز قمار بوسه بازی
آنجاست که نقش بد نشین نیست
دل آب ز آهن قفس خورد
دیگر ز بهشت دانه چین نیست
از بسکه دلم ز درد شادست
می سوزم و ناله ام حزین نیست
دردسری از خمار دارد
با زاهد اگر چه درد دین نیست
در عالم خاک پای مگذار
بیخار آنجا گل زمین نیست
قدر دونان ز بس بلندست
درد خم باده ته نشین نیست
آن لعل لب و نشان بوسه
این نقش بنام آن نگین نیست
تا چند کلیم شکوه از دل
آتشکده ایست بیش ازین نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و غمهای دستنیافتنی میپردازد. شاعر به جستجوی یاری خوشبو و بیخشم میپردازد و از وضعیت خود که سرشار از درد و اندوه است، سخن میگوید. او از بازیهای پوچ و بیمعنا مانند بوسه بازی میگذرد و به دردی عمیق اشاره میکند که در وجودش وجود دارد. شاعر نسبت به دنیا و خاک بیاعتنایی نشان میدهد و به زاهدان و دین اشاره میکند، تا نشان دهد که این درد روحانی و انسانی فراتر از احکام دینی است. در نهایت، او میگوید که زندگیاش بیشتر شبیه به یک آتشکده است تا یک آرامش واقعی.