غزل شمارهٔ ۱۱۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفت
هر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت
چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقست
بیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت
با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایم
یک گام آشنائی ما پیشتر نرفت
جز خون دل که رنگ حنا داشت از وفا
دیگر چه داشتم که ز دستم بدر نرفت
بگریخت بخت و روشنی از دیده رخت بست
بیروی تو چها که ازین چشم تر نرفت
خود را به پیچ و تاب هزار آرزو نداد
آسوده آنکه از پی تاب کمر نرفت
دیگر بخواب، تشنه چه بیند بغیر آب
مردیم و شوق تیغ تو ما را ز سر نرفت
شعر بلند را چه غم از کاو کاو دخل
آب گهر بسفته شدن از گهر نرفت
از آستین خامه والای من کلیم
یکبار دست خواهش معنی بدر نرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عاشقانه و رنجهای ناشی از آنها را به تصویر میکشد. او از ناکامی در رسیدن به معشوق و درد حاصل از جدایی سخن میگوید. شاعر به طور مکرر تاکید میکند که هیچ چیز نتوانسته او را از عشق و شوق به معشوقش جدا کند؛ حتی درد و رنج. از طرفی، او به وفا و وفاداری خود اشاره میکند و میگوید که فقط خون دل را به عنوان نشانهای از عشق دارد. در نهایت، او با بیان تصاویر قوی، احساسات عمیق و دشواریهای عاشقی را بازتاب میدهد.