غزل شمارهٔ ۱۰۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشت
هر چه کردار از کاوش مژگان شیرین یاد داشت
کوه طاقت بودم اما تا فراقت رو نمود
هر سو مویم تو گوئی تیشه فرهاد داشت
تخم اشکی از برای دیده ما واگذار
اینچنین خواهی دیار درد را آباد داشت
میل هر جانب که کردم سیل اشکم برده است
کی سلیمان اینچنین حکم روان بر باد داشت
گر کلیم افتاد مقبول درش پردور نیست
هم سر شوریده بودش هم دل ناشاد داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و رنج ناشی از دوری محبوب صحبت میکند. او اشاره میکند که اگرچه کوه و طاقت دارد، اما جدایی باعث شده که مانند کسی باشد که تیشهای در دلش وجود دارد. او ناله و اشک خود را به یاد محبوب نازنینش میریزد و میگوید که هر کجا میرود، اشکهایش او را همراهی میکنند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که اگرچه ممکن است گناهی نکرده باشد، ولی دلش همچنان پر از اندوه و ناکامی است. در نهایت، احساساتی از قبیل شوریدگی و ناخرسندی را در مقابل عشق و جدایی ابراز میکند.