نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۸ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گنج دردش که به جز ناله نگهبانش نیست

مخزنی بهتر ازین سینه ویرانش نیست

چون زند فال تماشای گلستان رخش

دیده ما که به جز خواب پریشانش نیست

چون رعیت که سر از حاکم ظالم پیچد

مژه برگشته ازو باز به فرمانش نیست

بس‌که در محفل غم صدر نشینند همه

زخم را جای به پهلوی اسیرانش نیست

هر که سیر چمن خاطر ناشادم کرد

لاله سان غیر گل داغ به دامانش نیست

دیده آن‌روز که شد اشک فشان دانستم

کاین تنک زورق من طاقت طوفانش نیست

عمرها شد که در اقلیم غم و درد کلیم

پادشاهیست، ولی ناله به فرمانش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم عمیق خود سخن می‌گوید و به تنهایی و بی‌کسی‌اش اشاره می‌کند. او گنجی از درد در دل دارد که فقط ناله نگهبانش است و هیچ چیز بهتر از سینه ویرانش نیست. او به تصویری از گلستان اشاره می‌کند که فقط خواب پریشان را می‌بیند. همچنان که رعیت از ظلم حاکم فرار می‌کند، مژه‌ها نیز از فرمان او دور شده‌اند. در محفل غم، همگی به درد و رنج نشسته‌اند و جایی برای زخم‌های خود نمی‌یابند. شاعر از شخصی که او را به خلاصی از غم نمی‌رساند می‌گوید و می‌فهمد که طاقت تحمل طوفان را ندارد. او در نهایت به سال‌های طولانی زندگی در غم و درد اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ فرمانروایی برای ناله‌های او وجود ندارد.