غزل شمارهٔ ۱۱۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست
صدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست
دل فسرده بحالش رواست گریه ولی
سپند را چکند مجمری کش اخگر نیست
اسیر صید گه او شوم که نخجیرش
چو دست و تیغ بخون سرخ کرد لاغر نیست
حلال زاده اخوان، نفاق پیشه ترست
اگر بچاه نیندازت برادر نیست
ز ذره روی دل آفتاب می جویم
در آن دیار که خورشید ذره پرور نیست
ز ترس نیست اگر میفروش دکان بست
که خودنمائی آئین کیمیاگر نیست
مدار دهر بنا در برابر افتادست
وگرنه آینه با روی تو برابر نیست
ز بزم قرب بتقصیر خویش محرومم
وگرنه حلقه این خانه تیر بر در نیست
ز جای خویش خضر کعبه را نیارد پیش
برو که دوری منزل گناه رهبر نیست
بششدر جهت افتاده ام کلیم، افسوس
نبسته بال و پرم لیک راه دیگر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تفکرات عمیق خود درباره قدرت، عشق، و تنهایی میپردازد. او اشاره میکند که در زمانهایی که قدرت و ثروت وجود ندارد، دل آدمی دچار اندوه و ناامیدی میشود. شاعر از تلاش برای یافتن حقیقت و آرامش در دنیایی که به نظر بیثبات میآید، سخن میگوید و تأکید میکند که روابط انسانی، همچون برادرانه، میتواند تحت تأثیر نفاق قرار گیرد. همچنین، او در پی یافتن روشنایی و آبی از عشق و حقیقت است، حتی اگر در دنیایی بینور زندگی کند. در نهایت، حسرت و ناامیدی را بیان میکند، اما همچنان امیدی برای تغییر و پیشرفت دارد.