غزل شمارهٔ ۱۱۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست
مهمان خانه های کمان غیر تیر نیست
دنیا و آخرت بره او دو نقش پاست
دلبستگی بنقش قدم دلپذیر نیست
جائیکه من فتاده ام، آنجا که می رسد
از بیکسی مدان اگرم دستگیر نیست
تا گشته ام ز آمد و رفت نفس ملول
وادید و دید هیچکسم در ضمیر نیست
بر دل نهم چو دست کفم پر گهر شود
گر دست مفلس است ولی دل فقیر نیست
طرز فلک بهیچ دلی جا نمی کند
پیری به بی مریدی این چرخ پیر نیست
عیب از نهاد سخت دلان در نمی رود
ای خواجه موی کاسه چو موی خمیر نیست
محروم باد چشم کلیم از رخت اگر
گلدسته بی تو در نظرش دسته تیر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عواطف و احساسات شدید عاشقانه و تنهایی است. شاعر به عشق و دلبستگیهایش اشاره میکند و بیان میکند که تنها زیبایی معشوق در دل و چشم او جای دارد. او میگوید که دنیا و آخرت در واقعیتهای غیرقابل لمس، تنها نقشهایی هستند و دل بستگی به چنین نقشهایی بیفایده است. شاعر از احساس تنهایی و یأس در زندگیاش میگوید و اشاره میکند که با وجود همهی تحولات زندگی، هیچکس در عمق وجودش احساس نمیشود. او بر این باور است که اگرچه دستش تهی است، دلش بینیاز از محبتهای عمیق و ارزشمند است. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که زیباییهای واقعی در نظرش بیمعنا میشوند وقتی معشوقش در کنار او نیست.