نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۵ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است

بیچاره ناله در ته دیوار مانده است

مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوخت

دل همچنان به سینه گرفتار مانده است

دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست

آئینه در میان نِه که زنگار مانده است

پرهیز چون نمی‌کند از خون عاشقان

چشم تو را سزاست که بیمار مانده است

چون همنشین آن بر و رو گشته آبله

شبنم در آفتاب چه بسیار مانده است

سررشته هزار موافق ز هم گسیخت

ربط ردای شیخ به زنار مانده است

از زور رعشه، پنجه خورشید می‌برد

از باده گرچه دست من از کار مانده است

باشد نشان پختگی افتادگی کلیم

آن میوه نارسست که بر دار مانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به غم و اندوه دل اشاره می‌کند که بر اثر کدورت‌ها و جدایی‌ها ایجاد شده است. او به تصویر کشیدن احساسی می‌پردازد که دل همچنان در اسارت نگران و ناراحت مانده است، حتی با وجود فرار مرغ از قفس. همچنین به زنگار و کدورت‌های روحی که همچنان بر دل نشسته اشاره می‌کند. در اشعار دیگر، نسبت به عشق و درد ناشی از آن گله‌گذاری می‌کند و به عدم سازگاری و درآمیختگی زندگی‌های مختلف می‌پردازد. در نهایت، به پختگی و تجربه ناشی از سختی‌ها اشاره دارد که موجب می‌شود انسان به افتادگی و تواضع نزدیک‌تر شود.