غزل شمارهٔ ۱۱۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوخت
شمع محفل را گناهی نیست گر پروانه سوخت
دیده باعث شد اگر ویرانه ام را آب برد
از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت
طره اش زان آتش رخسار تابی یافته
کز حدیث زلف او گفتن زبان شانه سوخت
لاله داغست از فغان بلبل و گل بی خبر
آشنا رحمی نکرد اما دل بیگانه سوخت
نیست از سوز درون با ما صفای باطنی
دل سیه شد بسکه آتش اندرین ویرانه سوخت
تا نشاند سوزش پروانه را شمع آب شد
لیک آتش تند بود و عاشق دیوانه سوخت
تا ز دل آهی کشیدم جمله دلها در گرفت
باد بود از آتش یک خانه چندین خانه سوخت
رفته بودم تا از آن بیرحم واسوزم کلیم
بازم آن تاب کمر وان جلوه مستانه سوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف حال عاشقی میپردازد که به خاطر عشق و آتش درونش دچار سوختگی شده است. او خود را مانند شمعی میداند که پروانهاش به دورش میچرخد و در این نگونبختی سوخته است. شاعر به یاد میآورد که آن آتش درونی باعث ویرانی اش شده و دلش را سیاه کرده است. او همچنین به غم و درد ناشی از فراق و بیرحمی معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که عشق او نه تنها خود او که دیگران را نیز متاثر کرده و در آتش این عشق، دلها میسوزد. در نهایت، این احساس عشق و سوختن در آن، به نوعی به انتظاری از وصال و غلبه بر این درد اشاره دارد.