غزل شمارهٔ ۱۱۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنست
چکند، ساخته با گوشه خود بیوطنست
پستی پایه چو غواص شگونست مرا
پر ز یوسف بود آن چاه که در راه منست
چند در خانه اش آتش فتد از پرتو تو
زین ستم آینه در فکر جلای وطنست
از جنونم بسوی عقل دلالت مکنید
گمشدن بهتر از آن ره که درو راهزنست
روز محشر که نشانها زشهیدان طلبند
کشته تیغ تو آنست که خونین کفنست
بکر معنی را، مشاطه سخن فهمانند
ناخن دخل بجا شانه زلف سخنست
حسن و عشق از همشان نیست جدائی هرگز
آنقدر هست که آن یوسف و این پیرهنست
جز نمک باری در قافله اشکم نیست
دیده ام تاجر کان نمک آن دهنست
گرمی آخر شده در فکر باش کلیم
سخن تازه مگر کم ز شراب کهنست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردهای درونی خود سخن میگوید. او به تنگی جا و غم غربت اشاره میکند و از عشق و زیباییهایی که در زندگی تجربه کرده، مینویسد. نمادهای مختلفی مانند غواص، چاه، و تیغ، برای بیان مصائب و زیباییهای عشق استفاده شدهاند. همچنین، شاعر به جنون عشق و کشمکشهای ذهنی خود پرداخته و در نهایت نشان میدهد که عشق و زیبایی همیشه در هم تنیدهاند و جداییناپذیرند. او با اشاره به اشک و تمایل به بیان احساسات، نشان میدهد که تجربههای عاطفیاش را نمیتوان با کلمات بهطور کامل منتقل کرد. در پایان، به اهمیت تازگی در بیان احساسات تأکید میکند.