غزل شمارهٔ ۱۲۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بکامی خواهش ما مبتلا نیست
چو ماهی دانه ای در دام ها نیست
بچشم خاکپای دوست حیفست
که کاغذ قدردان توتیا نیست
بدست ما نیفتد دامن عیش
کف شانه سزاوار حنا نیست
دل آگاه می باید، وگرنه
گدا یک لحظه بی نام خدا نیست
بزور گریه خون را آب کردم
بریز اکنون که رنگیش از بها نیست
درین محنت سرای تنگ عرصه
از آن ننشست نقش ما، که جائیست
خریدار گران جانی ما هست
که آهن نیز بی آهن ربا نیست
سر کاهیده ام از بار سودا
چو موی کاسه از زانو جدا نیست
شب آدینه گر مهتاب باشد
کلیم از می گذشتن کار ما نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و ناکامی شاعر اشاره دارد. او از بیثمری آرزوها و احساس گسستگی سخن می گوید. در تلاش برای درک و نزدیک شدن به دوست، او به چالشهایی که پیش رو دارد، اشاره میکند. شاعر از ناتوانی در دستیابی به لذتها و خوشیها شکایت میکند و تأکید میکند که دل آگاه و آشنا به خداوند باید باشد. همچنین به مفهوم عدم وابستگی به دنیا و محنتهای زندگی، اشارتی دارد و در نهایت به این نتیجه میرسد که حتی در شبهای زیبا هم نمیتواند از غم و مشکلات خود فرار کند.