نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چشمت به فسون بسته غزالان ختن را

آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را

پیداست که احوال شهیدانش چه باشد

جائی‌که به شمشیر ببرند کفن را

معلوم شد از گریهٔ ابرم که درین باغ

جز باده به کف نیست هوادار چمن را

آب دم تیغت چو به خاطر گذرانم

خمیازه کند باز لب زخم کهن را

هر شمع که روشن‌تر از آن نیست درین بزم

روشن کند آخر ز وفا چشم لگن را

میخانه نشینیم نه از باده پرستی است

از دل نتوان کرد برون حب وطن را

بی‌سینهٔ روشن رخ معنی ننماید

آئینه همین است عروسان سخن را

زاهد نبرد نام کلیم، این ادبش بس

اول اگر از باده نَشُستست دهن را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و فریبندگی غزالی اشاره دارد که چشم‌ها را به خود جلب می‌کند. او بیان می‌کند که طوطی، با دیدن نگاه عاشقانه یار، سخن گفتن را آموخته است. شاعر به وضعیت شهدای عشق اشاره می‌کند که به خاطر وفاداری و شجاعتشان به طرز غم انگیزی جان می‌دهند. او از گریه ابر در باغ سخن می‌گوید و اینکه در این مکان فقط باده (نماد خوشی و عشق) وجود دارد. همچنین به شیرینی عشق و وفای عاشقانه اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق و وطن‌دوستی او را به میخانه کشانده است، نه به خاطر پرستش باده. در پایان، شاعر به زاهدانی که به ظاهر خود را از عشق دور می‌کنند، انتقاد می‌کند و یادآور می‌شود که عشق واقعی در دل و معنای عمیق این شعر نهفته است.