غزل شمارهٔ ۱۲۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده است
تاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است
دست تاکش بشکند گر بر در عیشست قفل
کز چنین سر پنجه پهلوان افتاده است
شیشه کی باشد که در پیشت دلی خالی کند
شکوه ها دارد چو ساقی سر گران افتاده است
بوی خون آید از آن راهی که ما سر کرده ایم
نقش پا هر گام چون برگ خزان افتاده است
در زبانها گفتگو گم کرده راه از تیرگی
هر کجا حرفی ز بختم در میان افتاده است
فصل گل رفت و سر از زانوی گلبن برنداشت
غنچه پنداری بفکر آندهان افتاده است
کاهش غیرت ز مو باریکتر دارد مرا
بر زبانها تا حدیث آنمیان افتاده است
حاصل دنیا بچشمم چون درآید، جا کجاست
اشک اینجا کاروان در کاروان افتاده است
شد کلیم آوازه اش از صبح عالمگیرتر
تا چو شمع صبحگاهی از زبان افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از احساس توبه و ترک مستی سخن میگوید و به وضعیت خود و دنیای اطرافش نگاه میکند. او میگوید که حالوهوای مستی و شادابی به پایان رسیده و نشانههای خرابی و خزان در عالم دیده میشود. تصویری از جدایی و افسردگی به تصویر کشیده شده است، جایی که گلابی و شادابی فصل گل رخت بر بسته و غنچهها در خیال و اندوه سیر میکنند. شاعر همچنین به گفتوگوها و تفکرات بیروح مردم اشاره میکند و حسرتی از نگاه به دنیا و بیفایده بودن تلاشها را ابراز میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که آوازهاش بر زبانهاست، اما مانند شمعی که صبح میافتد، میتواند در کمرنگی و ناچیزی غرق شود.